در پشت چهره ی خسته ، اما مهربانش
دو میوه در بالیدن است
زندگی و مرگ )
من به فکری که اون دوست عزیز راجع به اون پست کرده هیچ کاری ندارم.فقط لازم به ذکر میدونم که هر مطلبی که در نامه فلسفه درج میشه دلیل بر این نیست که حتما اون مطلب توسط من نگاشته شده.در اینجا از همه عذر خواهی میکنم.از این پس هر مطلبی که بخواد در این وبلاگ درج بشه با ذکر منبع خواهد بود.گرچه هدف از انتشار این مقالات چیزی جز گسترش آگاهی نیست و نخواهد بود.
به هر روی امیدوارم که به اهالی ادب و اندیشه جسارتی نشده باشه.
به هر روی این نیز بدین معنی نیست که از درج مطلب پیرامون فلسفه در این وبلاگ خودداری خواهد شد،بلکه به این معنی است که زین پس غلبه با محتوای ادبی و متون ادبی خواهد بود.
سعی نامه فلسفه بر این است که از زبان نه به عنوان عاملی که گسست ارتباط را در پی دارد بلکه برعکس به عنوان عاملی در جهت همدل کردن یاران کهن و اهل اندیشه یاری جوید.
دست گرم همه کسانی که در این روزگار سودازده و بی ثبات،ادبیات -خاصه ادبیات تمام ملل- را دغدغه و دلمشغولی خود میدانند را به گرمی و مهر می فشارم.و مشتاقانه تر از اشتیاق به زندگی به انتظار دیدگاه ها و اندیشه زلال شما هستم.چراکه بر این باورم که اشتیاق به ادبیات -آنطور که بایسته آنست-عطش زیستن را در دل هر انسان خردمند و شیفته شعله ور می گرداند.
آری.در این لحظات سخت پوست انداختن،در این زمان شگفت که در آن اسباب عیش مهیا تر از همیشه است و اسباب دل خرم کمیاب نیست،اهل طایفه اهل قلم و هنر و علم را گر چه این بخت هست که شاهد و معاصرحادثه ای نادر باشند که چه نسلها در آرزوی آن ماندند و رفتند ولی این ادبار هم هست که هنوز بر پاره هایی از زمین جهل می رانند و با خود خشونت و بدکاری و نامردمی می آورند.پس هنوز باید ماند و خواند،دید و روایت کرد مانند همه شاهدان و عاشقان قرون.چیزی عوض نشد به جز دل امیدوار ما.
پایدار باشید.
لطفا برای خواندن کامل این نوشتار به ادامه مطلب بروید!!!!
خوان رامون خیمنس(1958-1881)
Juan Ramon Jimenez
خوان رامون خیمنس در سال 1881 در مادرید به دنیا آمد.شعر و نقاشی سرگرمی و عشق و سیاه مشق های کودکانه اش بود.در رشته حقوق تحصیل می کرد اما شعر و دنیای شاعرانه همواره با او بود و او را وادار به ترک تحصیل کرد.عشق و شعر و دنیای شاعرانه تا آخرین لحظه مرگ او را رها نکرد.خیمنس در سالهای 1912 تا 1920 نام آورترین شاعر اسپانیا شد و مدرنیسم اسپانیا با او آغاز شد.جنگهای اسپانیا او را مجبور کرد تا به کوبا برود.از کوبا به آمریکا سفر کرد و در دانشگاه های مختلف تدریس کرد.در سال 1951 به پوئرتوریکو رفت و این سفر،سفری بود بی بازگشت.
معروفترین کتاب او(( نقره ای کوچولو و من)) نام دارد که در سالهای 1914 تا 1917 یکی از پرفروش ترین کتاب های اسپانیا بود.خوان رامون خیمنس این شاعر و عارف اسپانیایی همیشه و همه جا از دو دوست خوب خود فدریکو گارسیا لورکا و آنتونیو ماچادو صحبت می کرد.وی در سال 1956 جایزه نوبل ادبی را از آن خود کرد.کتابهای او بعد از کتاب پرفروش ((نقره ای کوچولو و من)) که مشخص کننده راه مدرنیسم و ایده های شعری اوست به ترتیب کتاب ها ذیل هستند:
ETERNIDADES جاودانه ها (1917)
PIEDAR Y CIELO سنگ و آسمان (1918)
BELLEZA زیبایی(1923)
1
فقط تو
می توانی
بیشتر از ونوس
ستاره طلوع من
و ستاره غروب من باشی
2
همچون رُزی پرپرت کردم
تا روحت را ببینم
ندیدمش
اما همه پیرامون من
افق کشورها و دریاها تا بی کران
لبریز
از بوی جاودانه شد.
3
چه غم از خشکسالی
وقتی من در درونم
چشمه آبی رنگی می آفرینم
برفِ بدون درخشش
چه غم؟
وقتی من در قلبم
آتش سرخی می افروزم
چه غم از عشق انسان ها؟
وقتی من
عشق را به جاودانگی
در روحم می آفرینم.
4
میخ
چه پا بر جا
چه سُست
چه فرق می کند
عزیز من
به هر تقدیر
تصویر
خواهد افتاد.
دورهای باطل
بی کرانگی بی شکوه تنهایی
آینه زار مکرر سیاهی
خاکستر اندیشه های پوچ نامتناهی
و طلوع من در من
از شعله خورشید بر یخ زار شور شب
دوباره تا شامگاه
شکستن بی رعشه ی بتان
بر این مزبله بازار بی عشوه ی سرد
خطی از سکوت تا دنباله ی تو
و از درون تو تا حرم آتش خارستانی خشک
که می کشدت تا "من"
تا حریم شفاف تنهایی
تا حریم تنهایی
تا تنهایی
تنهایی...
و باز دوباره از سر
که شمه ی جرقه سای چرخ ها بر سرب مذاب
ضجه های پر زجر پتک ها بر پولاد
و ادرار سیاه کارخانه در مرداب
شکستن در بن بست ها
در خون خود متعفن شدن
و آخر
تو می مانی در بی کرانگی بی شکوه تنهایی
آینه زار مکرر سیاهی
خاکستز اندیشه های پوچ نامتناهی...
تبار شکوفه های یخ
زخم هایش ارغوان بودند.
زنی که می جنگید ،
با گرزی از باران
در صبح پیروزی
اگر شب بودآنجا یا ستاره ای بی نور
او تمام مهربانی روز بود
فریاد زد:
"...نه آن کس که شما گوئید، که "من" اینچنین ام.
وای مرده های باستانی
ای سنت های هزار ساله در بستر
نطفه ی بی عشقی اگر بسته اید،
به جادوی خون ما بود
زنی بود یا رستمی دیگر؟
ازتبار شکوفه های یخ
در کشاکش این آتشفشان پر شکنج
ابراهیم وار به گل نشست.
بر صاعقه کتیبه ای نبشت:
" اینک این مائیم
شایسته شمشیری گزاف بر پیکری از بلور
گمان مبرید بر زنگار چهره تان
سرمه ای دلپذیر بنشیند
شما شیطانید و
این ننگ هزار ساله همین بس
که تعفن را
به نام شما معنی کنند."
زنی بود
خوش بو تر از شب های یاس
ژرف تراز جنگل
بر فوجی از نور نشست.
و هنوز در این همهمه پر هراس مردانه
شعر شکست شیطان را
به آیه های زنانه اش
تطهیر می دهد.
شکل ناتمامی ها
یکی از وجوه مشخصه فروغ درتمام شعرهایش سادگی است،و با این حال،آنچه موجب می شود بین شعرهای مختلفش تفکیک قائل شویم،همین سادگی است.شعرهای آغازین و پایانی فروغ "تنها" در نوع سادگی با هم تفاوت دارند.اگرچه به کار بردن کلمه "تنها" در اینجا ممکن است قدری نادقیق به نظر آید ،معهذا، ما می توانیم به شکل دیگری با مسئله برخورد کنیم:
می گویم "تنها". چرا که همه دریافت ها و درک های تازه شاعر به همراه تکنیک های بیانی آنها پیوسته از خلال عنصر سادگی عبور می کنند.نکته اینجاست که بین این سادگی ها در مقاطع مختلف،به دلیل نفوذ رو به گسترش حس شعری،تفاوت فاحشی وجود دارد.سادگی های اشعار اول را می فهمیم اما شعرهای ساده بعدی را نمی فهمیم.من فکر می کنم اشعار ماندگار فروغ درست از آنجایی شروع می شود که دیگر سادگی اش به راحتی قابل فهم نیست. نهایت هنر،رسیدن به نوعی از بیان است که از شدت سادگی،فهم آن بسیار مشکل و یا شاید ناممکن باشد.بیان پیچیده مفاهیم پیچیده و بیان انتزاعی مفاهیم انتزاعی کار فلسفه است-یا حداقل در بسیاری موارد این گونه بوده است-کار شعر بیان ساده آن پیچیدگی هاست.بیانی که از شدت سادگی فهم ناپذیر می شود. برای درک چیزی که ساده اما فهم ناپذیر است تنها باید آن را حس کرد.وقتی که به جای معنی کردن و فهم ظاهری ناچار شویم که آنرا حس کنیم،تازه وارد فضایی هنری شده ایم.نمی توان چنین حسی را عینا به دیگران منتقل کرد یا برای آنها توضیح داد، ممکن است بتوانیم حس های دیگران را جهت دهیم و به اصطلاح تا حدودی هم حسی ایجاد کنیم منتها در نهایت هر کس خودش باید به شیوه خودش و متناسب با تجربیات و اندوخته های درونی خودش یک شعر را حس کند.حتی یک فرد ممکن است در مقاطع مختلف بسته به شرایط خود لحظات متفاوتی را با آن تجربه کند.
تفاوت فروغ فرخزاد با شاعران ساده گویی چون شادروان فریدون مشیری و ... در این است که سادگی این شاعران در اغلب شعرهایشان از نوع اول است: نه تنها عمق ندارد بلکه در شعرهای مختلف متحول نیز نمی شود.این اشعار غالبا پس از آنکه به تمامی فهمیده شدند،تمام می شوند، اما باید بدانیم که " ناتمامی" در ذات آثار هنری جاری است.
فروغ در یک مصاحبه فرق بین فهم ناپذیری و مغلق گویی های به ظاهر پیچیده را به روشنی و البته به سادگی بیان کرده استدنیس لورتوف
دنیس لورتوف در روز 24 اکتبر سال 1923 در شهر "ایلفورد" ایالت اسکس انگلستان به دنیا آمد.او در اروپا زاده شد اما بعد ها شهروند آمریکا شد.سبک او را "توصیف سرد" نامیده اند.او نیز با مسائل اجتماعی درگیر بوده و سرسپرده موج انسان گرایی بود. لورتوف به عنوان پرستار داوطلب در نگ جهانی دوم و در خلال بمباران ها در شهر لندن حضور داشت.به طور اتفاقی به همراه شوهرش در سال 1947 به نیویورک سفر کردو تابعیت ایالات متحده را پذیرفت. در طی دهه 60 میلادی او پنج دفتر شعر منتشر کرد.اونیز مانند اغلب شاعران نسل " بیت" به عرفان شرقی علاقه مند شد و کتاب " در ستایش کریشنا" را منتشر کرد.او حتی در مخالفت با جنگ ویتنام به " نهضت مخالفان با جنگ" پیوست و مجموعهای از اشعارش را در این فضا با نام برون از سایه های جنگ در سال 1967 منتشر کرد.از آثار او هستند:رد پاها(1972)، تنفس آب(1987)، قطار عصر(1992)، رقص اندوه(1967)، باز آموزی الفبا(1970)، و نردبان جیکاب(1961)...
گفتگو با غم
آی ای غم،با تو نباید
چون سگی ولگرد رفتار کنم
که به هوای پس مانده ای ،استخوان بی گوشتی
پشت در آمده
باید به تو اعتماد کنم.
با مهربانی باید تو را به خانه آورم
و به تو
یک پادریِ پشمِ خوش خواب
کنج خودت
و ظرف آب خودت را بدهم.
فکر می کنی که نمی دانم
زیر ایوانم زندگی می کنی
و آرزو داری
پیش از آنکه زمستان آید
خانه واقعی ات آماده شود.
تو نام خودت را
قلاده خودت را،زنگوله خودت را می خواهی.
تو حق خودت را می خواهی:
که مزاحم هایت را بتارانی
که خانه ام را خانه ات
مرا صاحبت
و خودت را سگم بدانی.
نه موجی به دریا و
نه اشکی به چشم
حرفهایت تولدم را می سوزاند
میان شعله های شب
از زندگی تنها مرگ می ماند
و پله ها و راهروهای بیمارستان و
تنها زخمی که سه حرف نیست
هزار حرف دارد این زخم
حرفی که شسته نمی شود از روی سینه ام
دریا هم موج نمی زند
دیگر یار و دیگر عشق
سه حرف نیست
این زخم هزار حرف است و
حرف هایت تولد مرا میان شعله های زخم می سوزاند.